۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه
باید کسی باشد بنشند آن طرفِ میز تماشایت کند چای را با دقت بریزی تماشایت کند در سینی بگذاری تماشایت کند به دست بگیری به رویِ میز بگذاری بنشینی نگاهت را بدزدی و او همچنان تماشایت کند چای را رو به رویش بگذاری بگویی - بنوش؛ سرد می شود - بگوید - بگو؛ می شنوم - باید کسی باشد بفهد چای بهانه است تو او را می خواهی ... . .
۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه
دوست دارم.........
به قرن سوم و چهارم هجری قمری برگردم
زکریای رازی بشوم تو را کشف کنم
مزهمزهات کنم من را بگیری
بعد از سرم بپری
بیخیالت شوم
صبح شود به خودم بیایم
تو را مزهمزه کنم شهر به شهر بروم برسم به 1492 میلادی
کریستف کلمب بشوم تو را کشف کنم
به کسی نگویم
نشانیات را به کسی ندهم
نقشههایی که کشیدی
که برات کشیدم بسوزانم به باد دهم
کشتیها را در اقیانوس غرق کنم
چپق سرخپوستی بکشیم
آهو شوی تو را به اسم جدیدت صدا کنم بخندی
چپق را چاق کنی
عقاب شوم پر بگیرم
در آغوش تو آشیانه کنم
و دیگر به شهر ری به قرن چهاردهم خورشیدی به ترافیک پارکوی برنگردم
( از صفحه پوریا عالمی )
زکریای رازی بشوم تو را کشف کنم
مزهمزهات کنم من را بگیری
بعد از سرم بپری
بیخیالت شوم
صبح شود به خودم بیایم
تو را مزهمزه کنم شهر به شهر بروم برسم به 1492 میلادی
کریستف کلمب بشوم تو را کشف کنم
به کسی نگویم
نشانیات را به کسی ندهم
نقشههایی که کشیدی
که برات کشیدم بسوزانم به باد دهم
کشتیها را در اقیانوس غرق کنم
چپق سرخپوستی بکشیم
آهو شوی تو را به اسم جدیدت صدا کنم بخندی
چپق را چاق کنی
عقاب شوم پر بگیرم
در آغوش تو آشیانه کنم
و دیگر به شهر ری به قرن چهاردهم خورشیدی به ترافیک پارکوی برنگردم
( از صفحه پوریا عالمی )
۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه
باور تاباوری......!!
آیا...
هنگام نیست که دیگر
دلاله ی وقیع-هیزم شکن نفاق-این پیر زال رانده ی وامانده
در دادگاه عشق
به قصد اعتراف نشیند؟
یا...
این جغد شوم سوی عدم بال و پر زند!
در عمق اعتکاف نشیند
من شاهد فنای غرور رود
در ژرفای تشنه ی مرداب بوده ام
و ناظر وقاحت کفتار
کفتار پیر مانده ز تدبیری
و شاهد شهامت شیری
در بند و خسته ی تدبیری.
دیدم...
تهدید شور شعله های شهامت را مر عوب می کند.
و همچنان که سم گرازان تیزرو
رویای پاک باکرگی رابه ذهن برف
منکوب می کند.
ای کاش آن حقیقت عریان محض را
هرگز ندیده بودم.
دیدم که بی دریغ
با رقعه ی فریب
این رشته رشته ی زندگیم کوک می خورد.
داناییم به نا توانیم افزود.
دیدم که آن حقیقت عریان ز چشم من
مکتوم مانده بود.
در زیر چشم باز من
- -اما همیشه کور-
در شهر های پاک مقدس
در شهر های دور
دیو و فرشته وعده ی دیدار داشتند.
دیدم که رود
رودی که یک روز پاک بود
اینک در استحاله ی سیال خویش
تسلیم محض پهنه ی مرداب می نمود.
هنگام نیست که دیگر
دلاله ی وقیع-هیزم شکن نفاق-این پیر زال رانده ی وامانده
در دادگاه عشق
به قصد اعتراف نشیند؟
یا...
این جغد شوم سوی عدم بال و پر زند!
در عمق اعتکاف نشیند
من شاهد فنای غرور رود
در ژرفای تشنه ی مرداب بوده ام
و ناظر وقاحت کفتار
کفتار پیر مانده ز تدبیری
و شاهد شهامت شیری
در بند و خسته ی تدبیری.
دیدم...
تهدید شور شعله های شهامت را مر عوب می کند.
و همچنان که سم گرازان تیزرو
رویای پاک باکرگی رابه ذهن برف
منکوب می کند.
ای کاش آن حقیقت عریان محض را
هرگز ندیده بودم.
دیدم که بی دریغ
با رقعه ی فریب
این رشته رشته ی زندگیم کوک می خورد.
داناییم به نا توانیم افزود.
دیدم که آن حقیقت عریان ز چشم من
مکتوم مانده بود.
در زیر چشم باز من
- -اما همیشه کور-
در شهر های پاک مقدس
در شهر های دور
دیو و فرشته وعده ی دیدار داشتند.
دیدم که رود
رودی که یک روز پاک بود
اینک در استحاله ی سیال خویش
تسلیم محض پهنه ی مرداب می نمود.
اشتراک در:
پستها (Atom)




