۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

باور تاباوری......!!

آیا...
هنگام نیست که دیگر
دلاله ی وقیع-هیزم شکن نفاق-این پیر زال رانده ی وامانده
در دادگاه عشق
به قصد اعتراف نشیند؟

یا...
این جغد شوم سوی عدم بال و پر زند!
در عمق اعتکاف نشیند
من شاهد فنای غرور رود
در ژرفای تشنه ی مرداب بوده ام
و ناظر وقاحت کفتار
کفتار پیر مانده ز تدبیری
و شاهد شهامت شیری
در بند و خسته ی تدبیری.

دیدم...
تهدید شور شعله های شهامت را مر عوب می کند.
و همچنان که سم گرازان تیزرو
رویای پاک باکرگی رابه ذهن برف
منکوب می کند.

ای کاش آن حقیقت عریان محض را
هرگز ندیده بودم.

دیدم که بی دریغ
با رقعه ی فریب
این رشته رشته ی زندگیم کوک می خورد.
داناییم به نا توانیم افزود.

دیدم که آن حقیقت عریان ز چشم من
مکتوم مانده بود.

در زیر چشم باز من
- -اما همیشه کور-
در شهر های پاک مقدس
در شهر های دور
دیو و فرشته وعده ی دیدار داشتند.

دیدم که رود
رودی که یک روز پاک بود
اینک در استحاله ی سیال خویش
تسلیم محض پهنه ی مرداب می نمود.

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

من ایرانیم...
خون من آریایی زبان پارسی,
ذوق و احساس شرقی,
سفر را دوست دارم ولی کوچ هرگز.
چو می خواهم,
در ایران بمیرم...