۱۳۸۶ شهریور ۲۸, چهارشنبه

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیرشوی........


هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان وجهان سیر شوی

هیچ دانی چه گرانبار غمی ست

کز پس عمری با سعی و عمل خو کردن

فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن

وانگهی

این سیهکار هوسباز سراپا نیرنگ

بزند چرخی و بازیچه ی تقدیر شوی.

هیچ می دانستی,

چه غم جانکاهیست

نوز برنامده از چاله, فتادن در چاه

نوز نگشوده زافسانه وافسون گرهی

با دو صد بند گران بسته ی تزویر شوی.

هیچ دیدستی در پهنه ی گیتی جایی

کاندرو نسل جوان

از پس عمری شورطلب وجوش وخروش

خسته از بارملالی که گرفته ست به دوش

مشت خود بردهانت کوبد و آشوبداگر:

بشنود از تو دعایی که

"برو پیر شوی"

هیچ باورداری

زیراین برشدهی دودوش زنگاری

سرزمینی ست عجیب

همه چیزش وارون

کاندراومرگ به اززندگی است,

شرف انسان دربندگی است.

دیده ی گریان خوب است و لب خندان بد

موهبت های خدا فقرونیازومرض است

که کنی عصیان روزی تو,اگرسیرشوی.

هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید

عاشق صبح سِپید

ای به سودای طلوع سحری جسته زجا

راهپیمای جهان فردا

کز پس عمری سعی و عمل وشوق وامید

زیر آوارشب تیره زمین گیر شوی.

وندراین دامگه جهل وجنون زرق وریا

به گناهی که چرا دم زدی از چون وچرا

هدف ناوک مردافکن تکفیرشوی.

هیچ پیش آمده کز هستس دلگیرشوی

هیچ پیش آمده کزجان وجهان سیر شوی.

(علی اکبرسعیدی سیرجانی)

۱۳۸۶ خرداد ۳۰, چهارشنبه

اگه مي خواهي خدا رو با تمام وجودت احساس كني
لازم نيست روي قله ي بلند ترين كوهابايستي
لازم نيست خودت رو به ابرا برسموني
يا
با بلند ترين صداها اون رو فرياد بزني
فقط كافيه چشمات رو ببندي
و براي چند لحظه آروم بگيري
و به صداي قلبت گوش بدي
....خدا همين جاست
زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان بر درخت تهي از بار زدن پيوندي
مي توان
در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان ازميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزارازاين فاصله هاست

۱۳۸۶ خرداد ۷, دوشنبه

انجمن اسلامي

..راستي قرار انجمن فعاليت خودش را شروع كنه
مهرشروع فعاليت هنوز پايه نامه نخورده
ميگن موافقه فعاليتش هستن
.شنبه جواب قطعي رو مي دن
.اميدوارم كه انجمن فعاليتش رو شروع كنه

پيله

چه كسي مي داند كه در پيله ي تنهايي خود تنهايي
پيله ات را بگشاي
تو به اندازه ي يك دنيايي
.......تا رهايي
قرارنبودهر كس به هواي نشكن دل ديگري بماند
قرار بود هر كس به هواي نشكستن دل خودش بماند قرار نبود
هر چه قرار نيست
باشد
قرار تنها بر بي قراري استوار بود
پس گمان نمي كنم گناه منم كمتراز تو باشد
ولي مدتي است كودك دلت كمتر از گذشته بهانه ي لالايي هايه شعر گونه ام رامي گيرد
ولي يك چيز ياد همه بماند"
در زيرامن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي هم باشيم

۱۳۸۶ خرداد ۶, یکشنبه

میهمانی تجسم آفتاب

درفراسوی زمان در پس کوه بلند پشت آن آبی دریای وسیع کلبه ای ساخته ام

کلبه ای ساخته ام در ودیوارش از ابر آسمانش آبی پنجره مهتابي

همه جا عطر بهار همه جا رنگ بهار دل پاک و بی قرار

تختي ازبال نسیم بسترش عطر آگین پر گل های سپید پر گل های سپید

وصدایی مبهم که تو را می خواند ونگاهی مبهم که تو را می خواند
وبه مهمانی گل های سپید که تو را مي خواند

وبه مهمانی گرم بوسه که تو را می خواند

كلبه ام پر ز صدایی تنها کلبه ام مملو از عشقی زیبا

كه تورا می خواند

كلبه ام پرشده از تنهایی و تو آن گرمایی که تو را می طلبد

حال اين کلبه ی زیبای قشنگ در پس نقره ای این مهتاب

گرمي عشق تو را می طلبد گرمی دست تو را گرمی یک لبخند

گرمي يك بوسه

آتش برق نگاه

وبه این مهمانی من تو را می خوانم

من تو را مي خوانم

Dunhil
denagroup.blogfa.com
در شبان غم تنهاي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين نيمه شب جان فرسا
زائر ظلمت گيسوي توام