۱۳۸۶ خرداد ۶, یکشنبه

میهمانی تجسم آفتاب

درفراسوی زمان در پس کوه بلند پشت آن آبی دریای وسیع کلبه ای ساخته ام

کلبه ای ساخته ام در ودیوارش از ابر آسمانش آبی پنجره مهتابي

همه جا عطر بهار همه جا رنگ بهار دل پاک و بی قرار

تختي ازبال نسیم بسترش عطر آگین پر گل های سپید پر گل های سپید

وصدایی مبهم که تو را می خواند ونگاهی مبهم که تو را می خواند
وبه مهمانی گل های سپید که تو را مي خواند

وبه مهمانی گرم بوسه که تو را می خواند

كلبه ام پر ز صدایی تنها کلبه ام مملو از عشقی زیبا

كه تورا می خواند

كلبه ام پرشده از تنهایی و تو آن گرمایی که تو را می طلبد

حال اين کلبه ی زیبای قشنگ در پس نقره ای این مهتاب

گرمي عشق تو را می طلبد گرمی دست تو را گرمی یک لبخند

گرمي يك بوسه

آتش برق نگاه

وبه این مهمانی من تو را می خوانم

من تو را مي خوانم

Dunhil

هیچ نظری موجود نیست: